تبليغاتX
چشماي خيس من
فرار

اين خاطره درباره ي يكي از دوستاي آجي مرضيه ست كه اسمش معصومه بود(مرضيه رو كه ميشناسين مثلاً فرزند ارشد  خانواده ست و يه سالي از من بزرگتره و مثل من توهمون مدرسه درس خونده)اون موقع اونا دوم دبيرستان بودن.من از زبون خود آجيم تعريفش مي كنم.

 

يه روز كه زنگ آخر بيكاري داشتيم اكثر بچه ها طبق معمول رفتن خونه.ولي ما چند نفر(من ومعصومه و مريم و سنا ونيلوفر)تو مدرسه مونديم.نيم ساعت كه گذشت حوصله مون سر رفت  ميخواستيم بريم خونه. معصومه رفت سر خيابون كه ماشين بگيره كه يه هو سروكله ي ناظممون پيدا شد و گفت:"از اين به بعد هيشكي زنگاي بيكاري حق رفتن به خونه رو نداره.برگردين تو مدرسه"بعدش به ما گفت اون كه جلوتر رفت سرخيابون كي بود؟ ماهم خودمونو زديم به كوچه علي چپ گفتيم:كي؟كسي نبود.ولي ناظمه گير سه پيچ داد خودش رفت تا سر خيابون دنبال معصومه و بهش گفت برگرده.از شانس بد معصومه دوتا از پسراي مدرسه جفتي هم كه اتفاقاً از همسايه هاي معصومه بودن از خيابون رد ميشدن كه اين صحنه رو ديدن ومعصومه كلي ضايع شد ودست از پا درازتربرگشت تو مدرسه. اون ناظمه به خاطر خُرده حسابي  كه با معصومه داشت هميشه ميخواست اونو ضايع كنه و حالام موفق شده بود.(آخه معصومه خيلي شيطون بودو اكثر موقع ها دبيرا از كلاس بيرونش  ميكردن ومدير و  ناظم حسابي ازش شاكي بودن ولي  در عين حال خيلي باهوش  بود هميشه با كاريكاتورايي كه از اين و اون ميكشيد همه رو ميخندوند)از يه طرف معصومه خيلي كله خر بود وميخواست هر جوري شده قبل از زنگ از مدرسه بره بيرون حتي  اگه شده يه دقيقه زودتر٬ اما ازطرف ديگه هم  در خروجي روبروي دفتر مدرسه بود و نميشد از اون رفت بيرون. بالاخره بعد از يه كم فكر كردن دوتا راه پيدا كرد.اولش ميخواست از بالا ديوار بره اما نشد پس راه اول هيچ.موند يه راه ديگه.در مشتركه رو يادتونه كه؟ آره خودشه.اما حالا چه جوري؟ چون هر آن  ممكن بود يكي سر برسه وبخواد  از اون مدرسه بياد اينجا يا برعكس.پس ايندفه با هم نقشه كشيديم.نتيجه اينكه چادر مريم و عينك منو گرفت و راه افتاد. همينكه به در رسيد وميخواست رد شه يه آقايي  سررسيد كه يكي از دبيرا بود.داشتيم از ترس ميمرديم آخه اگه كسي از ماجرا بو ميبرد معصومه حتماً با اون سابقه ي درخشانش اخراج ميشد.ولي ديديم كه معصومه با همون زيركي  هميشگيش با چادرش نصف صورتشو پوشوند بعد به آرومي رفت جلو٬يكم صداشو تغيير داد و با اون آقا صحبت كرد وبهش گفت:"ببخشيد آقا!پسر من تو اين مدرسه درس ميخونه  اومدم آقاي مدير رو ببينم ميشه راهنماييم كنيد؟"بعدش  اون آقا دفتر مدرسه رو بهش نشون داد و هر كدوم راهشو ادامه داد. ما هم بدو بدو رفتيم تو كلاس چون طبقه دوم به اون محوطه اشراف داشت ما از اون بالا معصومه رو ديديم كه بعد از وارد شدن به اونجا آروم آروم از كنار ديوار خودشو به در خروجي  اون مدرسه رسوند ورفت بيرون.بدون اينكه حتي آب از آب تكون بخوره.

خلاصه وقتي زنگ خونه خورد معصومه رو ديديم كه تو بلوار وسط خيابون ايستاده وقتي مارودبد شروع كرد به خنديدن.ما هم با تعجب بهش  گفتيم پس چرا نرفتي؟اونم با بي خيالي گفت:"من از اولشم نميخواستم برم فقط ميخواستم ثابت كنم هيشكي حريف من نميشه."

اين معصومه عجب ديوونه اي بوده ها !ولي خداييش خيلي باهوش بود.شما چي فكر ميكنين؟
+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 6:51 توسط راضیه |
یادی از گذشته

اينو حتماً بخون ضرر نمي كني

سه سال  دوره  ي دبيرستان(كه از سال 81-80 شروع شد) ويه سال پيش دانشگاهي(84-83 ) رو توي يه مدرسه گذروندم كه مثلا سرآمد مدرسه هاي شهر بود(فرزانگان يا همون استعدادهاي درخشان)

هيچ وقت فكر نميكردم يه روزي بخوام از اون موقع ها چيزي بنويسم  اما حالا كه قراره بنويسم فقط جاهاي خوبشو  ميگم.

اول از خود مدرسه ميگم:

يه ساختمون دوطبقه وشيك٬خوش نماوسفيدرنگ با سقف شيرووني قرمزكه به خاطر ستوناي بلندي كه داشت دورنماش بيشتر شبيه عمارت بود تا مدرسه.يه حياط بزرگ داشت كه ساختمون مدرسه وسط اون بود.دقيقاً جفت مدرسه ي  ما يه مدرسه ديگه همين شكلي بود با اين فرق كه سقفش به جا قرمز آبي بود  و خود مدرسه پسرونه. كه هر دو به غير از دراي وروديشون كه ازهم جدا بود يه در كوچيك مشترك داشتن(واسه رفت وآمد دبيرا).حالا حتماً ميگين خوب اين چه ربطي به ما داره؟حالا ربطشو ميگم:

معمولاً همه فكر ميكنن كه پسرا بيشتر از دختررا شيطنت ميكنن(البته اين درسته ها) ولي واسه ما صدق نميكرد.ولي يه فرقي كه داشت اين بود كه اين شيطنتا هيچ وقت از حدش تجاوز  نميكرد وخسارت جبران ناپذيري نداشت يعني ماهيتش فقط خنده و سرگرمي بود همين.يواشكي رفتن بالا پشت بوم٬ سر خوردن رو حفاظ پله ها٬ سركارگذاشتن دبيرا و فراري  دادن بعضياشون٬ لغو كردن امتحان٬ااعتصاب و بالاخره پايين اومدن از ناودون طبقه دوم(كه اين يكي ديگه شاهكارهمسايه جفتي بود وما موقع الافي تو حياط پشتي ديديمشون)كه اينا فقط يه گوشه ش بود. اما دركنار همه ي اين شوخي ها و شيطنتا هر كي  خوب ميدونست اكه معدلش زير 14 بشه شوتش ميكنن بيرون يا اگه يه درسي رو زير 12 بگيره بايد شهريور دوباره امتحان بده .پس مثل بچه آدم اول درسشو ميخوند بعد آتيش ميسوزوند.

ميدونين چيه؟با اينكه مدرسه هامون ديوار به ديوار بود و حتي اون اوايل سرويسامون هم مشترك بود ولي اين موضوع باعث نشد كه بچه ها بي ظرفيتي از خودشون نشون بدن.هر چند كه از جمعيت 20-15 نفري هر كلاس 3-2 نفري بودن كه سر و گوششون مي جنبيد ولي بازم رابطه شون مثل رابطه ي زرنگ+زرنگ معادله ي دختر و پسر بود.

خوب فعلاً اينارو داشته باشين چون يه زمينه سازي بود واسه آپ هاي بعدي كه خيلي جالبترن 
+ نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 6:38 توسط راضیه |
سیب

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سال هاست كه در گوش من آرام

خش خش گام تو تكراركنان مي دهد آزارم

ومن انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا؟!

خانه ي كوچك ما سيب نداشت...

+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 8:37 توسط راضیه |
ما اگه داداش نخوايم كيو بايد ببينيم؟

وقتي 5 سالم بود:

من:مامان! ببين عروسكمو برميداره نقاشيامو پاره ميكنه.

_:اشكال نداره ماماني. اون 2 سال از تو كوچولوتره.نميفهمه.

وقتي 7 سالم بود:

من:مامان!ببينش مشقامو خط خطي ميكنه.مدادرنگيامو برداشته.موهامو ميكشه.

_:اشكال نداره ماماني.اون هنوز بچه س .تازه يكي يه دونه س نميشه كه دعواش     كنم.

من:آره ديگه يكي يه دونه س خل و چل و ديوونه س.(البته اون موقع يكي بود حالا 3 تا خل و چلن)

وقتي 14 سالم بود:

رضا:راضيه!راضيه!هي با توام مگه كري؟

من:خوب بنال ديگه. چه مرگته؟

رضا:اينارو واسم پاكنويس كن.زود باش.

من:به من چه.مگه خودت دست نداري؟

رضا:جرات داري ننويس.

من:مثلا مي خواي چه غلطي بكني؟بازم كتك خونت اومده پايين؟

بعد از 5 دقيقه:

رضا:هي ك.ث.ا.ف.ت دست وپامو باز كن

بعد از 10 دقيقه:

رضا: به ماماني ميگم.(با گريه)  مرضيه تو بيا بازم كن

مرضيه:گناه داره بازش كنيم؟

من:به من چه؟ (بعد بازش كرديم)

بعد از نيم ساعت:

من:پاكنويساتو بده !فكر نكن دلم بحالت سوخت ميخوام خطم خوب شه.

1 هفته پيش:(از اين به بعد ديالوگاي رضا رو با صدا داريوش بخونين)

من: بتمرگ ديگه.حوصله تو ندارم.مگه ك.ر.م داري؟

رضا:همينه كه هست.حوصله م سر رفته .مي توني بيا بزن(بعدش هي جفتك ميندازه)

1 ساعت بعدش:

رضا:هي ببين چه خوشكل شدم(وقتي ديد هيشكي محلش نمي ذاره مياد تلويزيونو خاموش ميكنه بعد مي ايسته جلوش)

من:برو كنار بزغاله!آخه چيتا ديگه ديدن داره؟سياه دراز

رضا: خفه! حسوديت مي شه من ريش دارم؟بدو واسم غذا بيار !ميخوام برم بيرون

من:به من چه؟خيلي خوشم مياد ازت؟

2 دقيقه بعد:

من:هي بيا كوفت كن!

رضا:اين چيه؟ توش سم ريختي؟

من:سم واسه چي؟حشره كشم زيادته.نبود پشه كش كه داريم(بعدش با كلي جروبحث  مثلاميره)

آخيش رفت!اي خدا ما اگه داداش درازه سياهه منگل نخوايم كيو بايد ببينيم؟

رضا:(در حال سرك كشيدن) عزراييلو!

 

 

ولي ميدوني چيه؟من فكر ميكنم پسرا همشون همين ريختين.همين علي و امين خودمونم همين جورين.

 

پ.ن:مرضيه-راضيه-محمدرضا-رضوان-عليرضا-محمدامين(موش كثيف).اين ترتيبشه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 9:2 توسط راضیه |
زندگي

روزي مسيح(ع) براي نيايش به بالاي كوهي مي رفت.

در آنجا پيرمردي را ديد كه نه سقفي بالاي سر داشت

و نه پناهي و نه بار و بنه اي.او زير درختي نشسته بود.

مسيح از پيرمرد پرسيد:چه مدت است كه اينجا زندگي مي كني؟

پيرمرد پاسخ داد:تقريبا صد سال است.من دويست سال عمر كرده ام.

مسيح دوباره پرسيد:خانه ات كجاست؟پناهگاهت كجاست؟

باران ببارد چه مي كني؟

از حرارت سوزان آفتاب به كجا پناه مي بري؟پيرمرد با لبخند گفت:

پيامبران پيش از شما به من گفتند كه فقط هفتصد سال عمر مي كنم.

بنابراين عمر چنين كوتاهي نيازي به خانه ساختن و درگير شدن دنيا ندارد.

سپس از اين ديدار مسيح به يارانش پندي داد: زندگي يك پل است

از روي آن بگذريد ولي روي پل خانه نسازيد.

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 9:12 توسط راضیه |
قصه ی آدم شدن

راستش الان چند ساعته دارم فكر مي كنم چي بنويسم.يعني مي دونم چي مي خوام بنويسم ولي نمي دونم از كجا شروع كنم.يادمه مدرسه هم كه مي رفتم انشام اصلا خوب نبودپس اگه اشكال نگارشيي چيزي ديدين به بزرگي خودتون ببخشين.خوب بريم سر اصل مطلب.

فكر كنم حدود 6 سال پيش بود كه واسه اولين بار رفتم اونجا.با اينكه تو طول دوران دبستان و راهنماي هميشه شاگرد اول بودم ولي چون آزمون ورودي رو خوب نداده بودم فكر نمي كردم قبول شم.ولي قبول شدم.سال اول خيلي ذوق و شوق داشتم وحسابي درس مي خوندم(البته به نسبت سالاي پيش.چون منم مثل خيلياشب امتحاني بودم وتازه شب امتحان يادم مي افتاد تا حالا لاي كتابامو باز نكردم)بالاخره آخر سال شد و موقع گرفتن كارنامه كلي حالم گرفته شد معدلم شده بود۱۸/۹۷.كلي حرص خوردم وتا چند روز دپرس بودم.آخه يه چيزي حدود۰/۹۵ افت داشتم.(ببين حالا به چه فلاكتي افتاديم كه به 13-14 راضي مي شيم وصدتا سجده شكر به جا مياريم كه چي؟ كه خدا رو شكر مشروط نشديم)خلاصه كلي شكه شده بودم.همه مي گفتن به خاطر عوض شدن مقطع تحصيليه.ولي بعدها خودم فهميدم به خاطر ننوشتن جزوه بوده.حالا كه فكرشو مي كنم كلي خندم مي گيره كه چقد خنگ بودم.

چند سال بعد كه واسه دوستام تعريف كردم حسابي سوژه شد و كلي با هم خنديديم.آره بابا اون موقع ها تا يه 19مي گرفتيم كلي افسرده مي شديم و تا يه هفته اشك تمساح مي ريختيم.اما حالا درس خوندنمون همون شب امتحانيه

بعدشم كه معدلمون مي شه 14 بازم حرص مي خوريم و خودمونو تو خونه حبس ميكنيم.2 هفته نه دوروبر كامپيوترمي پلكيم نه ماهواره و تلويزيون .كه مثلا خودمونو تنبيه كنيم بلكه آدم شيم.آخرشم به خودمون قول مي ديم ديگه درسا رو نذاريم واسه شب امتحان وترم بعد حتما جبران كنيم.(ولي خودمونيم اين جملهه چقد به نظرم آشناست)

 آخرش به خودم ميگم الكي خودتو خسته نكن خوب مي دوني تا سرت به سنگ نخوره آدم نمي شي البته شك دارم اون موقع هم آدم شي.

+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 16:35 توسط راضیه |